
از کجا آمد ه ای ؟
که چنین نمناکی!
زیر باران بودی؟
ای خیال ابدی!
بی تو من تنهایم
تو چرا غمگینی؟
من اگر می گریم
ترس فردا دارم
ترس بی تو ماندن
تو چرا می گریی؟
ای صدای قدمت
نبض دلتنگی من
من اگر دلتنگم
تو چرا تنهایی؟
رو به رویم بنشین
حرف دل با من گو
من اگر خاموشم
تو چرا دلتنگی؟
من اگر تاریکم
مثل شب های دگر
پشت این پنجره ها
تو چرا خاموشی ؟
من اگر می بارم
مثل باران بهار
تو چرا نمناکی؟
سایه ات زد فریاد
من برای غم تو می گریم
من مسافر هستم
آمدم تا بروم
رفتنم تا ابدیت جاریست ....
...

اعزامی.ز
این بنفشه ها کجا روییده اند ؟
روی احساس چمن ؟!
در شب میلاد من ؟!
این ستاره ها چرا خندید ه اند؟
مردمان رهگذر
مردمان کوچه های شهر من
مهربانی یک پل است
بین دستان شما تا دست من
بادها هم سازشان را می زنند
بیدها هم رقصشان را می کنند
ای نخستین عاشق روی زمین
فکر پروازند کبوترهای من
من برای حرف هایم یک انار
یک انار سرخ سرخ بیقرار
چاک چاک از ضر به های روزگار
دانه دانه می کنم در انتظار
فکر کنم این بهتراست
روی این دیوار گل زیباتراست
میوه های آبدار پیداتراست
پشت این دیوارمن ایستاده ام
پس چرا دیوار من تنها تراست ؟!
بعد از این با بادباکهای من
باد می آید که همبازی شود
بعد از این دل را به در یا می زنم
شاید این دیوانه دل راضی شود
بعد از این با هجر تو سر می کنم
هر چه غیر از توست پرپر می کنم
بعد از این با یاد عشقت هر سحر
سفرۀ نان و پنیرم را معطر می کنم
تا فراموشم نگردی لحظه ای
خواب هر شب را مکرر می کنم
بعد ازاین در اوج تنهایی خود
بودنت را ساده باور می کنم
بعد از این افسردگی ها یک طرف
عشق را قاضی و داور می کنم
بعد ازاین روزی که میلاد من است
تا همیشه فکر بهتر می کنم
تموم شد این دفعه باور کننید تموم شد!
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم
ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست اینکه منو از قلبت بی واهمه می گیری اینکه منو می بازی دنبال کسی میری!ما هر دو برای هم هر ثانیه کم بودیم کی جز تو نمیدونست ما عاشق هم بودیم!وقتی همه جا با تو احساس یه وحشت بود کی با همه قلبش بغض شبت رو وا کرد حال تورو کی فهمید کی با تو مدارا کرد!با شه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم حالا که دلت رفته دستات و نمی گیرم!دستات و نمی گیرم!
و تو رفتي و هنوز
غم تو مانده به جا
غم آن خاطره ي شيرينت
كه در انبوه درختان سرو
من و تو پرسه زنان
پي هم مي گشتيم
دور از انديشه ي فردايي غريب
كه نمي دانستيم ،چقدر فرداها
زودتر ازپيريمان
گرد غم برسرمان مي ريزند
آهِ آن خاطره ات
كه شبي باراني
من و تو اشك به چشم خنديديم
سينه مي آزارد
به خودم مي گويم:
كاش مي شد آن شب
كاش مي شد آن روز
دل تو مهر نداشت
ديده ام باز نبود
كه تو را از پي تاريكي شب بشناسد
و تو رفتي و هنوز
غصه ها و دردها.....
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار
چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟
عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .
پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب
ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند
قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است
انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيازت كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه كه مي رفت
از مرگ من سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجابر دشت
از گيلاس بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ من سخن گفتم.غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني يله داد
و كودكان شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را محرم رازي؛
و با او از مرگ من سخن گفتم
و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه تجيري كرده بود،
و با عطش كه چهره هر آبشار كوچك
از آن با چاه سخن گفتم
و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست
و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد
و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي كه بي رحمانه تهي بود.
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ من سخن گفتم
من مرگ خوشتن را
با فصلها در ميان نهاده ام و
با فصلي كه در مي گذشت؛
من مرگ خويشتن را
با برفها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست و جوي
چينه ئي بود
با كاريزو با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من......
نيز.....
از خود نهان كنم

پشت اين نقاب خنده
پشت اين نگاه شاد
چهره خموش مرد ديگري است
مرد ديگري كه سالهاي سال
در سكوت و انزواي محض
بي اميد بي اميد بي اميد زيسته
مرد ديگري كه پشت اين نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گريسته
مرد ديگري نشسته پشت اين نگاه شاد
مرد ديگري كه روي شانه هاي خسته اش
كوهي از شكنجه هاي نارواست
مرد خسته اي كه ديگان او
قصه گوي غصه هاي بي صداست
پشت اين نقاب خنده
بانگ تازيانه مي رسد به گوش
صبر صبرصبرصبر
وز شيارهاي سرخ
خون تازه مي چكد هميشه
روي گونه هاي اين تكيده خموش
مرد ديگر نشسته پشت اين نقاب خنده
با نگاه غوطه ور ميان اشك
با دل فشرده در ميان مشت
خنجري شكسته در ميان سينه
خنجري نشسته در ميان پشت
كاش مي شد اين نگاه غوطه ور ميان اشك را
بر جهان ديگري نثار كرد
كاش مي شد اين دل فشرده
بي بهاتر از تمام سكه هاي قلب را
زير آسمان ديگري قمار كرد
كاش مي شد از ميان اين ستارگان كور
سوي كهكشان ديگري فرار كرد
با كه گويم اين سخن كه درد دگيري است
از مصاف خود گريختن
وينهمه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به كام خويش ريختن
اي كرانه هاي جاودانه ناپديد
اين شكسته صبور را
در كجا پناه مي دهيد ؟
اي شما كه دل به گفته هاي من سپرده ايد
مرد ديگري است
اين كه با شما به گفتگوست
مرد ديگري كه شعرهاي من
بازتاب ناله هاي نارساي اوست

روز يا شب ؟
نه اي دوست غروبي ابديست
با عبور دو كبوتر در باد
چون دو تابوت سپيد
و صداهايي از دور از آن دشت غريب
بي ثبات و سرگردان همچون حركت باد
سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
دل من مي خواهد با ظلمت جفت شود
سخني بايد گفت
چه فراموشي سنگيني
سيبي از شاخه فرو مي افتد
دانه هاي زرد تخم كتان
زير منقار قناري هاي عاشق من مي شكنند
گل باقالا اعصاب كبودش را در سكر نسيم
مي سپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگوني
و در اينجا در من ‚ در سر من ؟
آه ...
در سر من چيزي نيست بجز چرخش ذرات غليظ سرخ
و نگاهم مثل يك حرف دروغ
شرمگينست و فرو افتاده
من به يك ماه مي انديشم
من به حرفي در شعر
من به يك چشمه ميانديشم
من به وهمي در خاك
من به بوي غني گندمزار
من به افسانه نان
من به معصوميت بازي ها
و به آن كوچه باريك دراز
كه پر از عطر درختان اقاقي بود
من به بيداري تلخي كه پس از بازي
و به بهتي كه پس از كوچه
و به خالي طويلي كه پس از عطر اقاقي ها
قهرمانيها ؟
آه
اسبها پيرند
عشق ؟
تنهاست و از پنجره اي كوتاه
به بيابان هاي بي مجنون مي نگرد
به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش
از خراميدن ساقي نازك در خلخال
آرزوها ؟
خود را مي بازند
در هماهنگي بي رحم هزاران در
بسته ؟
آري پيوسته بسته بسته
خسته خواهي شد
من به يك خانه مي انديشم
با نفس هاي پيچك هايش رخوتناك
با چراغانش روشن همچون ني ني چشم
با شبانش متفكر تنبل بي تشويش
و به نوزادي با لبخندي نامحدود
مثل يك دايره پي در پي بر آب
و تني پر خون چون خوشه اي از انگور
من به آوار مي انديشم
و به تاراج وزش هاي سياه
و به نوري مشكوك
كه شبانگاهان در پنجره مي كاود
و به گوري كوچك ‚ كوچك چون پيكر يك نوزاد
كار ...كار؟
آري اما در آن ميز بزرگ
دشمني مخفي مسكن دارد
كه ترا ميجود آرام ارام
همچنان كه چوب و دفتر را
و هزاران چيز بيهوده ديگر را
و سر انجام تو در فنجاني چاي فرو خواهي رفت
مثل قايقي در گرداب
و در اعماق افق چيزي جز دود غليظ سيگار
و خطوط نامفهوم نخواهي ديد
يك ستاره ؟
آري صدها ‚ صدها اماا
همه در آن سوي شبهاي محصور
يك پرنده ؟
آري صدها ‚ صدها اما
همه در خاطره هاي دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
من به فريادي در كوچه مي انديشم
من به موشي بي ازار كه در ديوار
گاهگاهي گذري دارد !
سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
در سحرگاهان در لحظه ي لرزاني
كه فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چيزي مبهم مي آميزد
من دلم مي خواهد
كه به طغياني تسليم شوم
من دلم ميخواهد
كه ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم مي خواهد
كه بگويم نه نه نه نه
برويم
سخني بايد گفت
جام يا بستر ‚ يا تنهايي ‚ يا خواب ؟
برويم ...